باصدای:احمدشاملو
موسیقی:فرهادفخرالدینی
انتشارات: ماهور
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد، آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند، ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار،
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت، گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد، حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم،
زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت ، یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد، دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند،
سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند،اگر نه باده غم دل ز یاد ماببرد، کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد،
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم، روز هجران و شب فرقت یار آخر شد، تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو،
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند، نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی، هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی،
با مدعی مگویید اسرارعشق و مستی، در خرابات مغان گر گذر افتد بازم، راهی بزن که آهی برساز آن توام زد